تبلیغات
گلهای کریستالی - مطالب مادر
گلهای کریستالی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ
ﻣﺮﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻧﺪ
ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺩﻧﺪﻩ ﭼﭗ ﻣﺮﺩﯼ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺁﺩﻡ !!!
ﺣﻮﺍﯾﻢ ﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ …
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ …
ﻣﯿﻮﻩ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮔﻨﺪﻡ ﺭﺍ،
ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﻨﺴﺕ،
ﻣﻦ …!!!!
ﺣﻮﺍ !!!!
ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﮤ ﺷﯿﻄﺎﻥ،
ﺷﺎﯾﺪ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﺴﻞ ﺁﺗﺶ
ﮐﻪ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻭ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻣﺮﺍﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻓﺮﯾﺒﻢ ﺩﺍﺩ
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺒﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ …
ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ .
ﺯﻟﯿﺨﺎﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﺼﺮ ﻭ
ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ ﯾﻮﺳﻒ ﻫﻢ . ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ
ﺯﻥ ﻟﻮﻁ ﻭ ﺯﻥ ﺍﺑﻮﻟﻬﺐ ﻭ ﺯﻥ ﻧﻮﺡ .
ﻣﻠﮑﻪ ﺳﺒﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ
ﮔﺎﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﻢ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ ﻭ …
ﮔﺎﻩ ﻧﺎﻗﺺ ﺍﻟﻌﻘﻞ ﻭ ﻧﯿﻤﯽﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺧﻄﺎﺑﻢ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ .
ﮔﺎﻩ ﺳﻨﮕﺒﺎﺭﺍﻧﻢ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ
ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ
ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﻣﻘﺪﺳﻢ
ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻨﺪ .
ﮔﺎﻩ ﺯﻧﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺣﻀﻮﺭﻡ ﺟﻨﮕﯿﺪﻧﺪ ﻭ
ﮔﺎﻩ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ …
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺧﻮﺍﻫﺸﻬﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﻣـــــــــــــــــــــﻦ …
ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﻡ
ﻣــــــــــــــﻦ ..
ﺣﻮﺍﯾﻢ، ﺯﻟﯿﺨﺎﯾﻢ، ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺍﻡ،
 ﻣﺮﯾﻤﻢ .
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ …
ﮐﻪ ﻣﻦ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﭼﭗ ﺍﺕ
ﺑﻠﮑﻪ
ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ، ﺭﺳﺎ ﻭ ﻫم تراﺯ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪﻡ .
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﻣﻦ …
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻫﺮﻡ،
 ﻭ ﺗﻮ
ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺯﺍﺩﻩ من!!!                 
 تقدیم به تمام زنان و دختران...ایران




نوع مطلب : مادر، مطالب زیبا، زن، همه مطالب وبلاگ، 
برچسب ها : زن، مطالب زیبا، مادر، زنهای ایرانی، دختر های ایرانی، دختر، www.anesherli.ir،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 شهریور 1393 :: نویسنده : raziye




نوع مطلب : همه مطالب وبلاگ، مادر، زن، 
برچسب ها : روز مادر مبارک،
لینک های مرتبط :
شنبه 30 فروردین 1393 :: نویسنده : raziye
http://anesherlii.persiangig.com/image/10_.jpg


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این

کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از

فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن

ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند

خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و

گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و

صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند

لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می توانی او را مـادر صدا کنی.






نوع مطلب : زن، مادر، مطالب زیبا، 
برچسب ها : فرشته، مادر، مطالبزیبا، فرشته ای به نام مادر، همه چیز از همه جا، www.anesherli.ir،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 18 مهر 1392 :: نویسنده : raziye


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : raziye
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :